تلفن قطع شد.شوکه شده بود.اروم موبایل رو گذاشت رو
میز و تکیه کرد به دیوار.صدای مرد در گوشش پیچید:((اگه میخوایش 2 میلیارد بیار و
نجاتش بده.))دستش رو گذاشت روی سرش و نشست روی زمین.
-حالا دومیلیارد از کجا بیارم؟همه ی سرمایه رو دادم
واسه یه هتل تو دبی!!!وای جواب مامان باباشو چی جوری بدم حالا؟
تقه ای به در خورد،سریع از جاس بلند شد دستی در موهای
پرپشتش کرد و گفت بفرمایید.
مونا با یک سینی عصرانه وارد اتاق شد.مهرداد خشمگین
بود.از دست مونا که با عشوه گری و دلبری کار در ان خانه را
بدست اورده بود و باعث این اتفاقا شده بود.اما چیزی
نگفت فقط به بیرون نگاه کرد.موبایلش را برداشت بیرون رفت و
سوار ماشین شد.نمیدانست کجابره.در کناره ی اتوبان
ماشین رو کنار زد و پیاده شد.موبایل اناهیتا رو گرفت:
-دوباره که تویی فرشته ی نجات بنال ببینم چی کار
میخوای بکنی ؟
-پولو میدم ولی فرصت میخوام،الانم میخوام باهاش صحبت
کنم.
-دوهفته وقت داری 2 میلیارد پول رو جورکنی فکرنکنم
واسه شما هاکار سختی باشه ،هست؟
-به تو ربط نداره گفتم گوشی رو بهش بده شنیدی؟
-اووووی درست زر بزن!! بیا صحبت کن.
اناهیتا:((الو مهرداد،این کار توعه نه؟به این نوچه
هات بگو منو ازاد کنن برم به خدا قول میدم برگردم پیش خودت دیگه هم حرفی از مونا
نزنم.مهرداد توروخدا بهشون بگو منکه ....))
-اناهیتا به خدا کار من نیست.ولی قول میدم زود میام
پولشونو میدم میبرمت خوب؟الو.....الو ......اناهیتا؟!!
تلفن قطع شده بود.گوشی را انداخت روی صندلی ماشین و
تکیه داد به کاپوت.با صدای موبایل به خودش اومد .دوستش رامین بود:
-الومهردادی کجایی؟دلم واست تنگ شده دادا وخی بیا
همونجا که خودتم میدونی کجاست.
اصلا مهرداد وقت نکرد که جواب بده.فقط سریع سوار
ماشین شد و به سمت خانه ی رامین حرکت کرد.پسر خاله اش بود.به خانه ی رامین که رسید
خیلی پکر و بی حوصله بود.از فکر جور کردن 2 میلیارد پول در نمی اومد.
خواهر رامین همیشه مرحم خوبی واسه درد دل های مهرداد
بود و تا حالش رو دید ازش خواست که بگه چی شده مهرداد
مخالفت میکرد تا اینکه بالاخره راضی شد بگه تازه چون
اشکش در اومد مجبور شد که بگه.با هق هق کردن بالاخره
همه ی ماجرا رو برای رامین و مریم خواهرش تعریف
کرد.بعد هم از شدت خستگی همونجا در اتاق رامین خوابش
برد.صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد:
-الو مهرداد جان....پسرم کجایی؟
-خونه ی خالمم معصومه خانم.شاید تا شب هم نیام.منتظر
من نباشید
-باشه پسرم نگرانت شده بودم خداروشکر انگار
سالمی.خداحافظ.
بی رمق بلند شد و لباس هاشو عوض کرد.دوباره تلفن زنگ
خورد:
-الو اقا مهرداد سلام من سانازم شناختین؟
-بله شناختم،امرتون رو بفرمایید.
-از اناهیتا خبری نشد؟
-چرا پیداش کردم،یه کم داره لجبازی میکنه همین مشکل
خاصی براش پیش نیومده.فعلا هم گفته کسی بهش زنگ نزنه شماهم همینکارو بکن.
-چرا ؟
-من نمیدونم!!چیزی به من نمیگه کاری ندارید؟
خداحافظ!!