وتلفن رو قطع کرد.بعد هم خاموشش کرد و انداخت روی تخت.هنوز لباسای دیروزش تنش بود.حتب عوضشون هم

نکرد.به سمت میز صبحانه رفت،بدون هیچ حرفی صبحانه خورد و بلند شد بره که رامین گفت:((نگران نباش پسر

درستش میکنیم باهم!!))پوزخندی زد و گفت:((تو اگه راست میگی اول مهریه زنتو بده راحتش کن بعد بیا تو جورکردن 

2میلیارد به من کمک کن.خوب؟؟))بعد هم منتظر جواب رامین نشد و با مریم خداحافظی سردی کرد و رفت.در راه

 موبایلش رو روشن کرد.به محض روشن شدن، موبایل زنگ خورد.شماره اناهیتا بود،یعنی ادم دزدا بودن:

-الو......اقای باغیرت،چقدر از پول مارو جور کردی؟یه هفته بیشتر وقت نداریا.

مهرداد گوشی رو قطع کرد،چون صدای جیغ اناهیتاو فکرکردن به اینکه چه جوری تو مدت1هفته اون همه پول جور کنه

ازارش میداد.یک دفه فکری به سرش زد.سه تا ماشین توی حیات خونشون بود که با فروشش حداقل  1 میلیارد از پول

جور میشد.پس معطل نکرد و یک خریدار جور کرد،ماشین هارو نشونش داد و به محض موافقت خریدار اونارو بهش

فروخت و 1 میلیارد رو به صورت چک دریافت کرد.فقط مونده بود یک میلیارد دیگه.اون مقدار پول توی حسابش بود اما

میخواست واسه خرید مصالح به دبی بفرسته.کمی فکر کرد و زنگ زد به رابطش در دبی و گفت که مشکلی پیش اومده و

نتونسته که اون مقدار پول رو در این مدت زمان به دبی بفرسته و اصلا هم منتظر جواب نشد و گوشی رو به سرعت قطع

 کرد.حالا 2 میلیارد رو داشت اما 1 میلیاردش به صورت چک بود.چند روز بعد به بانک رفت و وقتی خواست که پول رو از

حساب خریدار ماشین ها برداشت کنه متوجه شد که حساب طرف خالیه و بعد از استعلام فهمیدن که از کشور خارج شده

در حالی که مهرداد فقط یک روز واسه رسوندن پول به دزدا وقت داشت.به خونه رفت ناراحت و عصبانی،مثل دیوونه ها

 شده بود.رفت توی اتاقش،به سمت پنجره رفت،سرش رو محکم کوبید توی شیشه و بعدش به جز سیاهی چیزی ندید.

وقتی چشماش رو باز کرد معصومه خانم خدمتکارودرواقع همه کاره ی خونه که مثله مادر بود برای مهردادرو دید.معصومه

 خانم سرشو بوسید اشک از چشماش جاری شد.چیزی نتونست بگه.گریش به خاطر مهرداد نبود.خود مهرداد هم اینو

فهمید.معصومه خانم لباس مشکی پوشیده بود.بعد رامین وخواهرش هم وارد اتاق شدند که اون هاهم لباس مشکی

پوشیده بودن.مهرداد با صدایی بی جان وبی رمق گفت:((چندروزه که بیهوشم؟چرا شماها مشکی پوشیدین؟چیزی

شد؟))معصومه خانم صدای گریه هایش بلند شد و بیرون رفت.رامین کنار مهرداد نشست و گفت :((سه روزه بیهوشی

 عزیزم.))مهرداد خواست بلند بشه ولی رامین نزاشت و جلوش رو گرفت.مهرداد دست رامین رو کنار زد و بلند شد ایستاد

خواست به سمت در بره که مریم جلوش گرفت و اروم نشوندش روی صندلی:

مریم:((مهرداد جان عزیزم گوش کن میدونم الان موقعیت خوبی نیست که این رو بهت بگیم ولی فکر کنم لازم باشه

بدونی تا اروم اروم باهاش کنار بیای،فقط باید قول بدی که ارامشت رو حفظ کنی و همین جابشینی باشه؟

-باشه!!