اسیر عشق

با برخورد اولین اشعه های نور خورشید به چشمش،آهی کشیدو بیدار شد.به اطرافش نگاه کرد.شب را در کتابخانه ی

بزرگ پدرش گذرانده بود.هنوز لباس های شب قبل تنش بود.ماجراهای دیشب را به سرعت مرور کرد اول با نامزدش

اناهیتا قرار گذاشت و اونو دید بعد به رستوران رفته بودندو شام خورده بودند.بعد هم در راه رسیدن به خانه ی اناهیتا با

اوبحث کرده بود.موبایلش را از جیب شلوارش در اورد،هیچی!!!نه اس ام اس نه تماس بی پاسخ.موبایل را پرت کرد روی

 کتابی که دیشب رویش خوابیده بود،با بی حوصلگی به سمت بالا رفت.پله هارا یکی یکی و شمرده شمرده گذراند ،به

اتاق نشیمن رسید،خدمتکار چاق و مهربان انجا نشسته بود و تلوزیون نگاه میکرد.اعتنایی نکرد.پله هارا سریع تر به طرف

اتاق خودش پیمود و با عصبانیت در اتاق باز کرد و محکم کوبید به هم.به ساعت روی دیوار نگاه کرد: نه و سی دقیقه.

ساعت ده و نیم درکارخانه ی پدرش قرار مهمی داشت،پدرش هم که نبود خودش باید همه کار های کارخانه را انجام

میداد.وقتی برای تلف مردن نداشت با آن ترافیک تهران خیلی عجله میکرد ساعت ده و چهل دقیقه میرسید.در اینه نگاه

به خودش کرد،حدودا 180 سانتی متر قد با موهای خرمایی رنگ پرپشت که یک دسته از انها روی صورتش ریخته

بود،چشم های بادامی سبز رنگ و پوست برنزه با ته ریش خرمایی.سریع لباس هایش را عوض کرد.رسمی ترین کت

شلوارش را بایک کراوات باریک مشکی پوشید بعد کشو را بیرون کشید و از بین چند ساعت مچی یکی را انتخاب کرد و

از ادکلن های روی میز بهترین را زد و با عجله به سمت در رفت.کم حرف بود خیلی کم حرف برعکس پدرش،میخواست

بدون صبحانه از خانه خارج شود که خدمتکار چاق گفت:((اقا مهرداد چیزی نمیخوری پسرم؟اگه پدرت بود نمیزاشت

بری!!))مهرداد گفت:((معصومه خانم کار دارم همونجا یه چیزی میخورم.))بعد هم بدون توجه به معصومه خانم،رسمی

ترین کفش مشکی براقش را پوشید و کلید ماشین را از جاکلیدی برداشت و به محوطه ی بیرون عمارت رفت.یک باغ

بزرگ با گل و کاری و فضای سبز فوق العاده که سلیقه ی پدرش بود،یک استخر با صندلی ها و تخت کنارش. به پشت

حیاط رفت سوار ماشینش شد و ریموت در را برداشت.دکمه اش را زد و صدای باز شدن در از دور امد.به سمت ورودی

رفت:یک ورودی باریک با ترکیبی از گل های رز سفید و قرمز.هیچ توجهی به اطرافش نداشت،مستقیم از در بیرون رفت

و دوباره دکمه ی ریموت را فشار داد.نیم ساعتی طول کشید تارسید به کار خانه.از ماشین پیاده شد.هنوز هیچ کدام از

همکاران پدرش نیامده بودند.فرصت را مناسب دید و به اناهیتا زنگ زد:((الو اناهیتا.....میدونم ناراحتی......وایسا

تامنم...... صداتو بیار پایین نه اشتباه دیدی......اسم دختر توی موبایل من نیست که .......به درک که قهری تا ابد قهرباش

اصلا.......چی؟چی گفتی؟یه بار دیگه بگو!!!با تو بودما!!))گوشی قطع شد.اس ام اس دادو در پارک نزدیک کارخانه قرار

گذاشت.اناهیتا تایید کرد.بعد از جلسه به پارک رفت و اناهیتا را دید: