نویسنده:لعیا پرتومنش                 ((به نام خدا))          نام داستان:دیوار....   

درکوچه پس کوچه های شهر روی بلندی یک ساختمان ایستاده ام واز این بالا به مردمی نگاه میکنم که می روند،نمی دانم پی چه هدفی.با این که بلندی ساختمان زیاد نیست اما احساس میکنم در اوج اسمانم.از این بالا انگار گذر عمر واضح تر است.چشمانم را که به خیابان دوخته ام بر میدارم وناگاه نگاهم به یک دیوار می افتد.دیواری بلندوبزرگ......

احساس میکنم شاید زندگی پشت ان دیوار قایم شده باشد.دقت که میکنم میبینم،روی ان دیوار نقش ونگار هایی هست.اما نه هر نقشی، نقشی که انگار به دست یک نقاش ماهرزده شده است.ولی اسم نقاش پایش نیست.همین طور به دیوار نگاه میکنم وراه می افتم.به دور دست نگاه می کنم تاجایی که چشم کار میکند دیوار ادامه دارد.دنبال راهی میگردم تا خودم رااز دیوار بگذرانم وبه ان سوی دیوار بروم؛همان جایی که زندگی موج میزند.اما راهی نیست.پشیمان شده ام.روی زمین می نشینم سرم را بالا می اورم وناگهان ،ناگهان جرقه ای در ذهن من میزند.شایدزندگی همین نقش ونگار هاست.یاشایدهم انقدر زیباست،که در بین این نقش ونگار ها گم شده است.اما اگر این طور باشد که تمام مردم روی کره ی زمین باید یک مداد رنگی دستشان بگیرندو این نقش هاراروی دیوار بزنندتاشایدهرکدام نقشی در این زندگی داشته باشند.به راهم ادامه میدهم؛باخودم می گویم:((پس چرا به من نگفتندکه می خواهندزندگی هایشان را روی دیواربکشند تا شاید من هم سهمی در ان داشته باشم؟اماناگهان چشمانم سیاهی می رود این جا بن بست است.انگار دیوار همین جا تمام میشود.قسمتی از من ناراحت است چون احساس مسکنم زندگی ندارم ولی قسمتی از من خوشحال استچون فکر مینم من اولین کسی هستم که اخر دیوارزندگی را دیده باشد.پس چرا این جا به اندازه یک مربع متوسط خالی است؟نزدیک تر میروم؛اسم من را روی ان مربع نوشته اند،جعبه ی مداد رنگی هایم را در می اورم و وسط ان نقاشی را کامل میکنم.حالا احساس میکنم انقدر زندگی پشت این دیوارموج میزند ومیخواهد خوش را به من برساند که

 

ممکن است دیوار را بشکند.....