بالاخره یک داستان جدید نوشتم.امیدوارم خوشتون بیاد....ث
به نام خدا
من کیمیا هستم.در اصفهان زندگی میکنم،پدر و مادر خوبی دارم.در بهترین مدرسه ی سطح استان تحصیل میکنم.ما وضع مالی خوبی داشتیم.اما بلند پروازی های پدر موجب ورشکستگی او و سپس اوضاع روبه زوال ما شد.برادرم کیارش کلاس پنجمی است و من خودم دوم راهنمایی را پشت سر میگذارم.مادرم همیشه به من و کیارش می گوید:(( شما ، از هوش زیادی بهره مند هستید. برای امتحان هایتان باید درس بخوانید و تقلب نکنید.))اما این اواخر انقدر حواسش به کارهای پدرم است که گاهی غذا پختن برای ظهر را یادش میرود البته اگر چیزی باشد که بپزد.همیشه حرف های مادرم آویزه ی گوشم بود و هیچ گاه یادم نمی رفت که نباید تقلب کنم.اما آن روز با بقیه ی روز ها فرق داشت.امتحان ریاضی داشتیم و من به خاطر شرایط بدی که در خانواده ی مان حکم فرما بود و دعوای شب قبل پدر و مادرم امتحان را نخوانده بودم.پس از دوستم خواستم که هر جوری شده به من کمک کند که حداقل نمره ی زیر 15 نیاورم.ولی من اصلا تقلب کردن بلد نبودم.به محض اینکه امتحان شروع شد، لرزش دستانم را احساس میکردم.،سوال 1 سوال 2 سوال 3 اه ........
_:((سوال 3 را بلد نیستم.))
بغل دستی ام جواب را سریع روی یک برگه ی کوچک نوشت و به طرف من گرفت،به شک افتادم؛برگه را بگیرم یا نه؟اگر این اولین تقلب را بکنم ان وقت عادت میکنم وتا اخر امتحان ها تقلب میکنم.اما نه اشکالی ندارد قول میدهم برای بقیه ی امتحان هادرسم را بخوانم .گرما را در کل بدنم و صورتم حس می کردم.فکر کنم صورتم سرخ شده بود .ارام دستم را به طرف برگه بردم .برگه را گرفتم و از روی ان نوشتم.اسان بود. هیچ کس نفهمید .سوال 4 سوال 5 سوال6 وای نه.............
_:((سوال 6 را بگو!!))
_:((برگه را پس بده.))
برگه را دادم جواب را سریع نوشت و برگه را به طرفم گرفت .همان لحظه مشاور مدرسه امد و به معلم گفت :((شما به ان کلاس سری بزنید.من هم پیش این ها هستم.))حواسم به مشاور مدسه بود که رها،بغل دستی ام،محکم به پایم زد و گفت:((بگیر دیگر چرا هنگ کردی؟))این دفعه دیگر حتی دستانم هم تکان نخورد فقط ریزش اشک از چشم هایم روی گونه هایم را احساس کردم.خانم مشاور که انگار حواسش پیش من بود،یکی از بچه هارا مسئول کلاس کرد و دست من را گرفت و بیرون برد.رفتیم دفتر.علاوه بر اشک هایم که میلغزید و پایین میریخت،کل بدنم هم در حال لرزش بود.نکند به مدیر بگوید:((این دختر داشت تقلب میکرد!!!!))ولی به مدیر گفت:((من با این خانم کاردارم.اگر ممکنه یکی دیگر از معلم هارا سر کلاسشان بفرستید.))مدیرهم که اشک های روی گونه ام و لرزش دستانم را دید قبول کرد.به اتاق مشاور رفتیم .همیشه اتاقش را دوست داشتم ،رنگش،بویش و نوشته هایش ارامش خاصی به من میداد.به خصوص خود خانم مشاور که مرا یاد خاله ام می انداخت که خیلی دوستش داشتم.مرا روی صندلی نشاند ورفت بیرون.چند دقیقه بعد با یک لیوان اب نزد من امد.پیشت میزش، روبه روی من نشست،واهسته گفت:((کیمیا جان مادرت زنگ زد.))شوکه شدم یعنی مادرم زنگ زده و گفته من وبابای کیمیا دعواکردیم و کیمیا نتوانست درس بخواند؟سریع گفتم :((خوب چی گفت؟))
_:((همه چیز رو از اول برایم تعریف کرد.حتی ماجرای دیشب را هم گفت.واقعا مادرت رو تحسین میکنم.زن استواری است.همین که شجاعت زدن این حرف ها را داشته خیلی ارزشمند است.دوباره اشک هایم جاری شد.این بار نمی دانستم برای چه گریه میکردم.مارم که زنگ زده و باهر سختی دردهای دلش را برای مشاور مدرسه ی ما گفته،یاخودم که از درد ناچاری روبه تقلب اوردم،یا پدرم که اگر سرمایه اش بازنگردد به چه کارهایی مشغول خواهد شد.وبرادرم و همه وهمه.درد دلم گفتم با این همه بدبختی که دارم تا کی باید اشک بریزم؟ناگهان نوازش مهربان دست هایی گرم روی پوست داغ و خیس صورتم را حس کردم.خانم مشاور،خانم عباسیان،ارام نجوا کرد:((بگو جانم.درد دل هایت را بگو.))با خودم گفتم:((ایا موضوع تقلب را بگویم یانه؟اگر بگویم ابرویم میرود !!!واگر نگویم......))در همین فکر هابودم که گفت:((دستمال را بگیر و اشک هایت را پاک کن.برای تقلب هم نگران نباش،به کسی چیزی نمیگویم.))جاخوردم.نگاهش کردم نگاهش برقی داشت و لبخند بامزه ای رو لب هایش بود.بلند شد،دستم را گرفت و گفت:((بع از تلفن مادرت من از عمد به معلم ریاضی گفتم برود به ان کلاس تا من بیایم سراغ تو،که دیدم بله........توهم روبه تقلب اورده ای.))بیشتر اشک ریختم.باصدای بغض الودم گفتم:((خانم لطفا رها را دعوانکنید.تقصیر من بود.من گفتم کمکم کند.اصلا تقصیر من بود که برگه را ازاو گرفتم. از اول هم در این کار شک داشتم.))خنده اش گرفت.گفت:((خوب،حالا خوب شد که پشیمان شدی واعتراف کردی وگرنه....!!!))تا امد حرفش راتمام کند مستخدم مدرسه امد و گفت:((خانم ببخشید باکیمیا کاردارند.))خانم عباسیان گفت:((عزیزم دیگر کاری به مسائل بزرگتر هانداشته باش.میدانم بزرگ شدی و میفهمی که در وضعیت خوبی نیستند اما بدان که خداوند یک در رامیبندد و هزارن در دیگر باز میکند.التبه تعداد در های بازشده بستگی به ایمان تودارد.به خدا ایمان داشته باش پدرت مرد بزرگی است خودش میداند چه کار کند که شما سختی نکشید.حالا برو ببین کی امده که باتو کار دارد؟))سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم واشک هایم را پاک کردم و به سمت بیرون راهی شدم.کسی در حیاط نبود.به دفتر مدرسه رفتم.از چیزی که میدیدم واقعا تعجب کرده بودم.حسم،حسی بود میان تعجب و خوشحالی ،عالی بود.البته همان حس همیشگی انقلاب درونی ام را داشتم ولی این حس هم اضافه شده بود.پدرمادرم و کیارش رو به رویم ایستاده بودند و یک جعبه شیرینی در دستم بود.پدرم مرادر اغوش کشید و گفت:((باورت میشود؟به همین زودی همه چیز حل شد.سرمایه ای راکه میکویند مال روز مبادا است را خرج کردم.حل شد بالاخره.))
لبخند زدم واشک هایم دوباره،سه باره،چهارباره و هزاران باره،جاری شد.نمی دانم چرا از وقتی 11،12 سالم شده زود اشک هایم جاری میشود!!!مادرم هم بغلم کرد و گفت:((الهی دور قیافه ی سرخت بگردم.نه امتحان ریاضی داد و نه امروز قراره که بمونی تو مدرسه.میخواهیم جشن بگیریم و توهم باید باشی.))من هم گفتم:((باکمال میل.!!))وبعد از اجازه گرفتن از مدیر مدرسه رفتم و سایلم را جمع کردم.برای رها که به شدت مضطرب بود همه چیز راتوضیح دادم.بابچه ها خداحافظی کردم و دست کیارش را گرفتم و بیرون رفتیم تا جشن بگیریم......
نام داستان:بلند پروازی ها پدرم
نویسنده:لعیا پرتومنش