گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!

 

بله تمام میشود دیگر.چه میشه کرد؟هرچند خودم گریه میکند و من دلم برایش میسوزد اما میدانم که فراموشش میکنم.اخر خودم برای او گریه میکند.اوکه میداند کیست.شماهم کنجکاو نشوید مرد نیست دوست است دوست.دختر است.مهربان بود.برای خودم زیبا و دلنشین بود.خاطرات خوبی با او داشتم.هر روز که میدیدمش سهم محبتم را در دستانش میریختم و تا شب به یادش بودم حتی گاهی از سهمیه ی دیگران نیز استفاده میکردم برایش.چه فایده نمی دانستم که یکروز از من بهتر را پیدا میکند.
کسی که علاوه بر دادن محبت حتما چیزی بهتر از من هم داشته است. 
نمی توانم ولی ترجیح میدهم او صدایش کنم.او خودش میداند کیست اما میترسم اگر اسمش را بیاورم دیگر نتوانم فراموشش کنم.اما وقتی او صدایش کنم دیگر اسمی در خاطرم نمی ماند.