<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های یک دختر</title>
<link>https://gililia.blogfa.com</link>
<description>وبلاگ من.....یه جایی واسه اینکه حرفامو بزنم،جایی واسه من شما،هرکسی که دل تنگ و عاشقه...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 25 Aug 2013 10:59:10 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>از کارهای خودم</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/32</link>
<description>مثل عینک افتابی دلت،دل کوچکت،هنوز مغرور و مهربان است؟ هنوز دوست داشتنی هارا دوست داری؟هنوز متفاوتی؟ خراب که نشده ای؟عاشق میشوی؟ نه تغییر کرده ای!تغیرت داده اند؛روی چشمان دل پاک و معصومت عینک افتابی زدی... تو که درد دلت از چشمانت پیدا بود،حالا یک عینک افتابی،درد هایت را پنهان کرده... اما هنوز یک خصوصیتت را حفظ کرده ای: هنوز درد های بزرگ را پشت چیز های کوچک،پنهان میکنی... مثل یک عینک افتابی ************************************* خط خطی خط خطی های کودکی ام را</description>
<pubDate>Sun, 25 Aug 2013 10:59:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>دیدی؟؟</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/31</link>
<description>یه روزم میرسه... خیلی غلیظ به وسوسه هات نگاه میکنی... اروم چند ضربه میزنی روشونش... مگی:خیلی ما رو دست کم گرفتی!!! من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم،درسته؟؟ نتونستی گولم بزنی که برم بهش زنگ بزنم. دیدی؟؟؟</description>
<pubDate>Thu, 22 Aug 2013 20:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/31</guid>
</item>
<item>
<title>روزگار</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/30</link>
<description>عجیبه..... دوستش داری.... بهش توجه میکنی..... یه حس خاص.... که با هیچ کس نداشتی.... ولی اون میره.... میره.... تنها میشی.... حالا همه ی دنیات شده: تو،دلت،خاطره هات،خدات.... بعد از یه مدتی.... وقتی حسابی عادت کردی.... به تنهایی... به دلت... به خاطره هات و مرورشون... به خدات و حرف زدن باهاش... برمیگرده... پشیمونه... شاید دلتنگه.... شاید حالا براش مهم شده باشی... ولی،ولی تو... دیگه دوستش نداری... دیگه بهش توجه نمیکنی...</description>
<pubDate>Wed, 21 Aug 2013 19:17:11 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>برو من هستم</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/29</link>
<description>برو من با خودم و دل شکسته ام کنارخواهم امد... قانع کردن دلم بهتراست ازتمنای عشق ازتو و وجود یخ زده ات.... یک بار که تنها بمانی یک بار بشکند دلت غرورت اعتمادت همین یک بارها کافیست تا یک عمر از پشت نگاهی ترک خورده به ادم ها بنگری انقدر تیز و برنده میشوی که... باید تابلوی ورود ممنوع را به خودت نصب کنی میروم اما... درنبودنم اگر لحظه ای، حتی برای ثانیه ای هرچند کوتاه... دلتنگم شدی... به خاطراتمان قسم!!!...</description>
<pubDate>Sat, 27 Jul 2013 07:46:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>دوستی ها......</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/28</link>
<description>غمگین ترین جای خاطره اونجاست که... کم کم حس میکنی که چهرش داره ازیادت میره.... وقتی&quot;تو&quot;ارزوی من شدی فهمیدم بعضی ارزوها دورند،خیلی دور.. . . . . . با این حال اگر هنوز هم&quot; تو&quot;را ارزو میکنم شاید ارزویی قشنگ تر از تو سراغ ندارم من قدرت حدس زدن احساست را ندارم... اگر از من دلخوری بامن حرف بزن دوستی ها با&quot;نگفتن&quot;ها به پایان میرسد...</description>
<pubDate>Tue, 23 Jul 2013 07:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/27</link>
<description>وقتی کسی که دوستش دارین، تونست چند روزازتون بی خبر بمونه و دلش تنگ نشه.. یه فندک بگیرین زیر اون رابطه،گوربابای احساستون....</description>
<pubDate>Sun, 21 Jul 2013 19:23:51 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>اسیر عشق5</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/26</link>
<description>-اون روز که تورو اوردن بیمارستان خوب بیهوش بودی و ما نمیدونستیم قضیه از چه قراره،یعنی نمیدونستیم که پول جور نشده،وحتی از مدت زمانی هم که مونده بودخبر نداشتیم.یک روز گذشت و تو هنوز بیهوش بودی،تا این که موبایلت زنگ خورد و به ما گفتن که اناهیتارو کشتن،ما اولش باورمون نشد،اونا ادرس جایی که دفنش کردن رو به ما دادن و ما دیدیم که درست گفتن.ما همه واقعا متاسفیم که کاری از دستمون برنیومد عزیزم. بعد هم گریه افتاد.مهرداد مات و مهبوت به زمین خیره شده بود.صدای مریم توی</description>
<pubDate>Sun, 21 Jul 2013 08:26:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>اسیر عشق4</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/25</link>
<description>وتلفن رو قطع کرد.بعد هم خاموشش کرد و انداخت روی تخت.هنوز لباسای دیروزش تنش بود.حتب عوضشون هم نکرد.به سمت میز صبحانه رفت،بدون هیچ حرفی صبحانه خورد و بلند شد بره که رامین گفت:((نگران نباش پسر درستش میکنیم باهم!!))پوزخندی زد و گفت:((تو اگه راست میگی اول مهریه زنتو بده راحتش کن بعد بیا تو جورکردن 2میلیارد به من کمک کن.خوب؟؟))بعد هم منتظر جواب رامین نشد و با مریم خداحافظی سردی کرد و رفت.در راه موبایلش رو روشن کرد.به محض روشن شدن، موبایل زنگ خورد.شماره اناهیتا</description>
<pubDate>Sat, 20 Jul 2013 13:03:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>اسیر عشق3</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/24</link>
<description>تلفن قطع شد.شوکه شده بود.اروم موبایل رو گذاشت رو میز و تکیه کرد به دیوار.صدای مرد در گوشش پیچید:((اگه میخوایش 2 میلیارد بیار و نجاتش بده.))دستش رو گذاشت روی سرش و نشست روی زمین. -حالا دومیلیارد از کجا بیارم؟همه ی سرمایه رو دادم واسه یه هتل تو دبی!!!وای جواب مامان باباشو چی جوری بدم حالا؟ تقه ای به در خورد،سریع از جاس بلند شد دستی در موهای پرپشتش کرد و گفت بفرمایید. مونا با یک سینی عصرانه وارد اتاق شد.مهرداد خشمگین بود.از دست مونا که با عشوه گری و دلبری کار</description>
<pubDate>Fri, 12 Jul 2013 10:06:57 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>اسیر عشق2</title>
<link>https://gililia.blogfa.com/post/23</link>
<description>اناهیتا:چیشده اقا مهرداد نکنه با اون یکی قهر کردی که سراغ من اومدی؟ -دوباره که گفتی،اصلا بیا خودت بگرد پیداکن اسمش رو تا بهت بگم کیه.)موبایل رو به طرف اناهیتا گرفت -ایناهاش پیداش کردم بیا نگاه کن این مونا کیه؟ها؟عکسش هم داری خوشگل هم که هست منم اگه همچین تیکه ای رو...... نذاشت که ادامه بده:((اصلا مگه هر غلطی که من میکنم به تو ربط داره؟واقعا که بچه ای با چه اجازه ای رفتی سر موبایل من دیشب؟اصلا براچی توی دفتر تلفن من فوضولی کردی؟)) -مهرداد؟؟!!من</description>
<pubDate>Sun, 07 Jul 2013 08:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>gililia</dc:creator>
<guid>gililia.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
</channel>
</rss>
