داستان های یک دختر

وبلاگ من.....یه جایی واسه اینکه حرفامو بزنم،جایی واسه من شما،هرکسی که دل تنگ و عاشقه...

از کارهای خودم

مثل عینک افتابی

دلت،دل کوچکت،هنوز مغرور و مهربان است؟

هنوز دوست داشتنی هارا دوست داری؟هنوز متفاوتی؟

خراب که نشده ای؟عاشق میشوی؟

نه تغییر کرده ای!تغیرت داده اند؛روی چشمان دل پاک و معصومت عینک افتابی زدی...

تو که درد دلت از چشمانت پیدا بود،حالا یک عینک افتابی،درد هایت را پنهان کرده...

اما هنوز یک خصوصیتت را حفظ کرده ای:

هنوز درد های بزرگ را پشت چیز های کوچک،پنهان میکنی...

                                      مثل یک عینک افتابی

                     *************************************

خط خطی

خط خطی های کودکی ام را گم کرده ام...

خودم خط خطی شدم،خط خطی یک نفر که اوراهم کسی خط خطی کرده بود.

اما من، عادت خودم،عادت هم ماهی هایم،عادت اذری ها؛این نیست...

آیین ما کینه و تلافی و نیست،من خط خطی نمیکنم،اما خط خطی میمانم...

از خط خطی بودنم با کسی چیزی نمیگویم،اما خط خطی های دیگران را میشنوم...

بگویید؛دل من،این دل من خیلی جا دارد....


[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 14:29 ] [ لعیا ] [ ]

دیدی؟؟

یه روزم میرسه...


خیلی غلیظ به وسوسه هات نگاه میکنی...


اروم چند ضربه میزنی روشونش... 


مگی:خیلی ما رو دست کم گرفتی!!!


من بیدی نبودم که با این بادا بلرزم،درسته؟؟


نتونستی گولم بزنی که برم بهش زنگ بزنم.


دیدی؟؟؟

[ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ] [ 23:41 ] [ لعیا ] [ ]

روزگار

عجیبه.....

دوستش داری....

بهش توجه میکنی.....

یه حس خاص....

که با هیچ کس نداشتی....

ولی اون میره....

میره....

تنها میشی....

حالا همه ی دنیات شده:

تو،دلت،خاطره هات،خدات....

بعد از یه مدتی....

وقتی حسابی عادت کردی....

به تنهایی...

به دلت...

به خاطره هات و مرورشون...

به خدات و حرف زدن باهاش...

برمیگرده...

پشیمونه...

شاید دلتنگه....

شاید حالا براش مهم شده باشی...

ولی،ولی تو...

دیگه دوستش نداری...

دیگه بهش توجه نمیکنی...

هیچ حس خاصی نسبت بهش نداری...

و ته دلت خوشحالی که....

تونستی کسی رو که فکر میکنی لایقت نیست رو فراموش کنی...

واین خودش یه پیروزیه...

در زندگی هرکسی روزگاری هست که در ان عشقش را بیگانه میابد...

                            وای به این روزگار.....


[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 22:47 ] [ لعیا ] [ ]

برو من هستم


برو من با خودم و دل شکسته ام کنارخواهم امد...

قانع کردن دلم بهتراست  ازتمنای عشق ازتو و وجود یخ زده ات....

یک بار که تنها بمانی

یک بار بشکند

دلت 

غرورت

اعتمادت

همین یک بارها کافیست تا یک عمر

از پشت نگاهی ترک خورده به ادم ها بنگری

انقدر تیز و برنده میشوی که...

باید تابلوی ورود ممنوع را به خودت نصب کنی

میروم اما...

درنبودنم اگر لحظه ای،

حتی برای ثانیه ای هرچند کوتاه...

دلتنگم شدی...

به خاطراتمان قسم!!!...

نگذر از او که من را از "تو"

و نگاهت را از "من"گرفت...

چه قدر دردناک است حس خواستن کسی که...

هیچ احساسی به تو ندارد...!!!

سردی ولی کنار تو با شعله ها هم نفسم

شبی کویری ام ولیباتو به بارون میرسم

تلخی ولی بابودنت دیوونه میشم دم به دم 

شیرینی زندگی رو نفس نفس حس میکنم

ساکتی اما تو چشات غوغای نور و شبنمه،

میترسم از رسیدن اینده ای که مبهمه

باتو یه دنیا شادی ام اگرچه دورو بی کسم

از خشکی نگاه تو به مرز دریا میرسم

دریا خود خود تویی که غرق طوفان توام

شب غرق زیبایی میشه وقتی نگاهت میکنم...



[ شنبه پنجم مرداد 1392 ] [ 11:16 ] [ لعیا ] [ ]

دوستی ها......

غمگین ترین جای خاطره اونجاست که...

کم کم حس میکنی که چهرش داره ازیادت میره....


وقتی"تو"ارزوی من شدی فهمیدم

بعضی ارزوها دورند،خیلی دور..

.

.

.

.

.

با این حال اگر هنوز هم" تو"را ارزو میکنم

شاید ارزویی قشنگ تر از تو سراغ ندارم


من قدرت حدس زدن احساست را ندارم...

اگر از من دلخوری بامن حرف بزن

دوستی ها با"نگفتن"ها به پایان میرسد...


[ سه شنبه یکم مرداد 1392 ] [ 11:25 ] [ لعیا ] [ ]

وقتی کسی که دوستش دارین،

تونست چند روزازتون بی خبر بمونه و دلش تنگ نشه..

یه فندک بگیرین زیر اون رابطه،گوربابای احساستون....

[ یکشنبه سی ام تیر 1392 ] [ 22:53 ] [ لعیا ] [ ]

اسیر عشق5

-اون روز که تورو اوردن بیمارستان خوب بیهوش بودی و ما نمیدونستیم قضیه از چه قراره،یعنی نمیدونستیم که پول جور

نشده،وحتی از مدت زمانی هم که مونده بودخبر نداشتیم.یک روز گذشت و تو هنوز بیهوش بودی،تا این که

موبایلت زنگ خورد و به ما گفتن که اناهیتارو کشتن،ما اولش باورمون نشد،اونا ادرس جایی که دفنش کردن رو به ما

دادن و ما دیدیم که درست گفتن.ما همه واقعا متاسفیم که کاری از دستمون برنیومد عزیزم.

بعد هم گریه افتاد.مهرداد مات و مهبوت به زمین خیره شده بود.صدای مریم توی گوشش پیچید:((ما متاسفیم که کاری از

دستمون برنیومد عزیزم.))همون طور که سرش رو پایین گرفته بود،خون از باندپیچی های سرش جاری شد و روی زمین

ریخت و خودش هم بیهوش شد.وقتی به هوش اومد،مریم بالای سرش بود:اخه قربونت برم چرا باخودت این جوری میکنی؟

-فقط منو ببرین پیشش.

مریم نگاهی به رامین کرد

رامین:((تو که الان حالت خوب نیست بزار بهتر که شدی همه باهم میریم.))

داد زد:گفتم منو ببرین پیشش خودم تنها،میفهمی چی بهت میگم،من خوبم خوب میخوام برم پیشش....

رامین کمکش کرد تا لباس هاش رو پوشید و با هم به سمت ماشین رفتن.وقتی به اونجا رسیدن،مهرداد تنها از ماشین

 پیاده شد و رفت سمت جایی که رامین اشاره میکرد.یک سنگ قبر خیلی ساده،بدون نوشته،مهرداد خوابید روش:

-اناهیتا،صدامو میشنوی؟حالت خوبه؟من خوب نیستم،من الان بهت نیاز دارم،مثل اونروز که تب داشتم و تو بیمارستان

 بودم و توکل شب کنارم بودی.الان میخوامت،من میخوام ببینمت فقط یه بار صداتو بشنوم،اناهیتا هم پیشم امانت

بودی،هم خیلی دوست داشتم،تقصیر من نبود،ادمای این جا بیرحمن،ادمای اینجا سنگ دلن،دنیاهم منوبازی داد،به جون

خودت پول و همه چیز جور شده بود،فقط........یادته اخرین باری که دیدمت بهم گفتی دیگه نه میخوام ببینمت نه میخوام

صداتو بشنوم،حتی نزاشتی برات توضیح بدم اون دختره کی بود.حالا من بدون تو چی کار کنم؟اشکالی نداره تورو

میسپارمت به خدا،همون خدایی که نخواست تورو بسپاره به من .

بعد اروم چشمهاشو بست وپیش خدایی رفت که توی این دنیا باهم بودن رو واسه اونا نخواست...............

این خونه بی تو خونه نیست قبره                       این چشم بی تو چشم نیست ابره

میمیرم از عشق تو میدونم                             تنها علاج عاشقی صبره

دنیا پر از حرفای ناگفتس                             چیزی نگفتم وقتی میرفتی

چیزی نگفتم چون نمیخواستم                             از پا بیفتم وقتی میرفتی

دنیا چه بی اتفاقه وقتی                        تو پیشم نباشی

بیچاره میشم نمونی                             دیوونه میشم نباشی

[ یکشنبه سی ام تیر 1392 ] [ 11:56 ] [ لعیا ] [ ]

اسیر عشق4

وتلفن رو قطع کرد.بعد هم خاموشش کرد و انداخت روی تخت.هنوز لباسای دیروزش تنش بود.حتب عوضشون هم

نکرد.به سمت میز صبحانه رفت،بدون هیچ حرفی صبحانه خورد و بلند شد بره که رامین گفت:((نگران نباش پسر

درستش میکنیم باهم!!))پوزخندی زد و گفت:((تو اگه راست میگی اول مهریه زنتو بده راحتش کن بعد بیا تو جورکردن 

2میلیارد به من کمک کن.خوب؟؟))بعد هم منتظر جواب رامین نشد و با مریم خداحافظی سردی کرد و رفت.در راه

 موبایلش رو روشن کرد.به محض روشن شدن، موبایل زنگ خورد.شماره اناهیتا بود،یعنی ادم دزدا بودن:

-الو......اقای باغیرت،چقدر از پول مارو جور کردی؟یه هفته بیشتر وقت نداریا.

مهرداد گوشی رو قطع کرد،چون صدای جیغ اناهیتاو فکرکردن به اینکه چه جوری تو مدت1هفته اون همه پول جور کنه

ازارش میداد.یک دفه فکری به سرش زد.سه تا ماشین توی حیات خونشون بود که با فروشش حداقل  1 میلیارد از پول

جور میشد.پس معطل نکرد و یک خریدار جور کرد،ماشین هارو نشونش داد و به محض موافقت خریدار اونارو بهش

فروخت و 1 میلیارد رو به صورت چک دریافت کرد.فقط مونده بود یک میلیارد دیگه.اون مقدار پول توی حسابش بود اما

میخواست واسه خرید مصالح به دبی بفرسته.کمی فکر کرد و زنگ زد به رابطش در دبی و گفت که مشکلی پیش اومده و

نتونسته که اون مقدار پول رو در این مدت زمان به دبی بفرسته و اصلا هم منتظر جواب نشد و گوشی رو به سرعت قطع

 کرد.حالا 2 میلیارد رو داشت اما 1 میلیاردش به صورت چک بود.چند روز بعد به بانک رفت و وقتی خواست که پول رو از

حساب خریدار ماشین ها برداشت کنه متوجه شد که حساب طرف خالیه و بعد از استعلام فهمیدن که از کشور خارج شده

در حالی که مهرداد فقط یک روز واسه رسوندن پول به دزدا وقت داشت.به خونه رفت ناراحت و عصبانی،مثل دیوونه ها

 شده بود.رفت توی اتاقش،به سمت پنجره رفت،سرش رو محکم کوبید توی شیشه و بعدش به جز سیاهی چیزی ندید.

وقتی چشماش رو باز کرد معصومه خانم خدمتکارودرواقع همه کاره ی خونه که مثله مادر بود برای مهردادرو دید.معصومه

 خانم سرشو بوسید اشک از چشماش جاری شد.چیزی نتونست بگه.گریش به خاطر مهرداد نبود.خود مهرداد هم اینو

فهمید.معصومه خانم لباس مشکی پوشیده بود.بعد رامین وخواهرش هم وارد اتاق شدند که اون هاهم لباس مشکی

پوشیده بودن.مهرداد با صدایی بی جان وبی رمق گفت:((چندروزه که بیهوشم؟چرا شماها مشکی پوشیدین؟چیزی

شد؟))معصومه خانم صدای گریه هایش بلند شد و بیرون رفت.رامین کنار مهرداد نشست و گفت :((سه روزه بیهوشی

 عزیزم.))مهرداد خواست بلند بشه ولی رامین نزاشت و جلوش رو گرفت.مهرداد دست رامین رو کنار زد و بلند شد ایستاد

خواست به سمت در بره که مریم جلوش گرفت و اروم نشوندش روی صندلی:

مریم:((مهرداد جان عزیزم گوش کن میدونم الان موقعیت خوبی نیست که این رو بهت بگیم ولی فکر کنم لازم باشه

بدونی تا اروم اروم باهاش کنار بیای،فقط باید قول بدی که ارامشت رو حفظ کنی و همین جابشینی باشه؟

-باشه!!

[ شنبه بیست و نهم تیر 1392 ] [ 16:33 ] [ لعیا ] [ ]

اسیر عشق3

تلفن قطع شد.شوکه شده بود.اروم موبایل رو گذاشت رو میز و تکیه کرد به دیوار.صدای مرد در گوشش پیچید:((اگه میخوایش 2 میلیارد بیار و نجاتش بده.))دستش رو گذاشت روی سرش و نشست روی زمین.

-حالا دومیلیارد از کجا بیارم؟همه ی سرمایه رو دادم واسه یه هتل تو دبی!!!وای جواب مامان باباشو چی جوری بدم حالا؟

تقه ای به در خورد،سریع از جاس بلند شد دستی در موهای پرپشتش کرد و گفت بفرمایید.

مونا با یک سینی عصرانه وارد اتاق شد.مهرداد خشمگین بود.از دست مونا که با عشوه گری و دلبری کار در ان خانه را

بدست اورده بود و باعث این اتفاقا شده بود.اما چیزی نگفت فقط به بیرون نگاه کرد.موبایلش را برداشت بیرون رفت و

سوار ماشین شد.نمیدانست کجابره.در کناره ی اتوبان ماشین رو کنار زد و پیاده شد.موبایل اناهیتا رو گرفت:

-دوباره که تویی فرشته ی نجات بنال ببینم چی کار میخوای بکنی ؟

-پولو میدم ولی فرصت میخوام،الانم میخوام باهاش صحبت کنم.

-دوهفته وقت داری 2 میلیارد پول رو جورکنی فکرنکنم واسه شما هاکار سختی باشه ،هست؟

-به تو ربط نداره گفتم گوشی رو بهش بده شنیدی؟

-اووووی درست زر بزن!! بیا صحبت کن.

اناهیتا:((الو مهرداد،این کار توعه نه؟به این نوچه هات بگو منو ازاد کنن برم به خدا قول میدم برگردم پیش خودت دیگه هم حرفی از مونا نزنم.مهرداد توروخدا بهشون بگو منکه ....))

-اناهیتا به خدا کار من نیست.ولی قول میدم زود میام پولشونو میدم میبرمت خوب؟الو.....الو ......اناهیتا؟!!

تلفن قطع شده بود.گوشی را انداخت روی صندلی ماشین و تکیه داد به کاپوت.با صدای موبایل به خودش اومد .دوستش رامین بود:

-الومهردادی کجایی؟دلم واست تنگ شده دادا وخی بیا همونجا که خودتم میدونی کجاست.

اصلا مهرداد وقت نکرد که جواب بده.فقط سریع سوار ماشین شد و به سمت خانه ی رامین حرکت کرد.پسر خاله اش بود.به خانه ی رامین که رسید خیلی پکر و بی حوصله بود.از فکر جور کردن 2 میلیارد پول در نمی اومد.

خواهر رامین همیشه مرحم خوبی واسه درد دل های مهرداد بود و تا حالش رو دید ازش خواست که بگه چی شده مهرداد

مخالفت میکرد تا اینکه بالاخره راضی شد بگه تازه چون اشکش در اومد مجبور شد که بگه.با هق هق کردن بالاخره

همه ی ماجرا رو برای رامین و مریم خواهرش تعریف کرد.بعد هم از شدت خستگی همونجا در اتاق رامین خوابش

برد.صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شد:

-الو مهرداد جان....پسرم کجایی؟

-خونه ی خالمم معصومه خانم.شاید تا شب هم نیام.منتظر من نباشید

-باشه پسرم نگرانت شده بودم خداروشکر انگار سالمی.خداحافظ.

بی رمق بلند شد و لباس هاشو عوض کرد.دوباره تلفن زنگ خورد:

-الو اقا مهرداد سلام من سانازم شناختین؟

-بله شناختم،امرتون رو بفرمایید.

-از اناهیتا خبری نشد؟

-چرا پیداش کردم،یه کم داره لجبازی میکنه همین مشکل خاصی براش پیش نیومده.فعلا هم گفته کسی بهش زنگ نزنه شماهم همینکارو بکن.

-چرا ؟

-من نمیدونم!!چیزی به من نمیگه کاری ندارید؟ خداحافظ!!

[ جمعه بیست و یکم تیر 1392 ] [ 13:36 ] [ لعیا ] [ ]

اسیر عشق2

اناهیتا:چیشده اقا مهرداد نکنه با اون یکی قهر کردی که سراغ من اومدی؟

-دوباره که گفتی،اصلا بیا خودت بگرد پیداکن اسمش رو تا بهت بگم کیه.)موبایل رو به طرف اناهیتا گرفت

-ایناهاش پیداش کردم بیا نگاه کن این مونا کیه؟ها؟عکسش هم داری خوشگل هم که هست منم اگه همچین تیکه ای رو......

نذاشت که ادامه بده:((اصلا مگه هر غلطی که من میکنم به تو ربط داره؟واقعا که بچه ای با چه اجازه ای رفتی سر موبایل من دیشب؟اصلا براچی توی دفتر تلفن من فوضولی کردی؟))

-مهرداد؟؟!!من نامزدمتم.یادت که نرفته این حلقه نگاه کن توی دست خودت هم یکیش هست دست چپت رو نگاه کن ،زود باش

-خوب هستی که باشی،تو کدوم کارت شبیه نامزداست که این یکی باشه ها؟یه شب اومدی خونه ی من؟یه شب منو دعوت کردی خونتون؟یکم با مهربونی با من حرف زدی تاحالا؟اینم که اخرین شاهکارته اینو از کی یادگرفتی؟

-میدونی چیه تو لیاقتت همون موناست با اون قیافه ی ......اصلا مگه وظیفه ی منه که با مهربونی باتو صحبت کنم،تو خودت کی با مهربونی با من صحبت کردی ؟یه عزیزم تاحالا به من گفتی؟یه بار بهم گفتی دوست دارم؟جواب بده یالا!!

-لازم ندیدم که بگم.اصلا هم بلد نیستم بگم.ازهمون اولشم بهت گفتم خودتم میدونستی.

-به هر حال من تا اطلاع ثانوی نه میخوام صداتو بشنوم نه ریختتو ببینم فهمیدی؟نمیخوام.تواین مدت تو هم میتونی حسابی با مونا خانوم خوش بگذرونی.

وبلند شد و رفت.

مهرداد:((کجا میری دیوونه وایسا بزار برسونمت بعدا هر غلطی دوست داری بکن. اخه دختره ی منگل ساعت 12 ظهر خطرناکه .نرو .به جهنم،به درک اصلا چه معنی میده من بیام منت کشی تو؟))

و بالبخند به سمت ماشینش رفت.چند روز بعد با تلفن یکی از دوستای اناهیتا از جا پرید:

_الو سلام بفرمایید

_سلام اقا مهرداد،از اناهیتا خبر ندارید؟چندروزه نیومده دانشگاه

-از کی نیومده؟

-از همون روز که باهاش تو پارک قرار گذاشتین.

-ببخشید ساناز خانوم شما از کجا میدونین که من باهاش قرار گذاشتم؟

-عه اقا مهرداد این چه سوالیه اصلا این چیزا مهم نیست که.شما بگین کجاست من اون چیزارو براتون میگم.

-نمیدونم خانم مگه من ردیابشم؟خوب زنگ بزنین به موبایلش بپرسین کجاست.

-زدم هم به موبایلش هم به خونش.برنداشت.میدونین که مامان باباش هم رفتن فرانسه.

-بله میدونم حالا پیداش میکنم نگران نباشین.

از روی صندلی کارش بلند شد،لباس هایش را تکاند و موبایلش را برداشت و به سمت پنجره رفت.شماره ی اناهیتا را گرفت.دوبوق،سه بوق ،چهار بوق،بالاخره گوشی را برداشت:

-الو اناهیتا،من میدونم که نمیخوای صدامو بشنوی ولی.....

صدایی مردانه در جواب گفت:((پس نامزدش تویی که این قدر از دستت عصبانی بود!!هاهاهاها))

-ببخشید شما؟

-یه ادم،یه نیاز مند،یه عصبانی ،یه خشن ،یه نامزد دزد.اگه میخوایش با 2 میلیارد پول میای.اگه نمیخوایش هم که داداش اس بزن بگو همه رو راحت کنیم از شرش خوب؟

[ یکشنبه شانزدهم تیر 1392 ] [ 11:33 ] [ لعیا ] [ ]